تبلیغات
داستان و رمان - دخترک گل فروش
 
داستان و رمان
یکشنبه 23 بهمن 1390
داستان دخترک گل فروش دختر گل فروش.....

دختر گل فروش ازم پرسید: اون هنوز دوستت داره؟؟؟
اشک تو چشمام جمع شد. بغلش کردم و گفتم:به یه سفر طولانی رفته,شاید فردا برگرده,برمیگرده و گلهای بیشتری برام میخره.فکر کنم ایندفعه همه گلهاتو برام بخره... میدونم خیلی دلش برام تنگ شده.

خیلی وقته که نخندیدم چون بدون اون خنده برام معنایی نداره. دختر گل فروش هم خیلی ناراحته چون اون تنها کسی بود که گلهاشو میخرید.

سالها گذشت...!!

باورم نمیشه!!! اامروز سبد دختر گلفروش خالیه.یکی همه گلهاشو خریده.لبخند زدم..خندیدم..فریاد کشیدم..خدا جووون یکی همه گلهاشو خریده,اون برگشته.

امّا دختر گلفروش هنوز ناراحت بود.دویدم طرفش. گفتم:آمد؟؟؟؟ همه گلهاتو خرید مگه نه؟؟ میدونستم میاد و همشون و میخره.دخترک اشک تو چشماش جمع شد.گفت: آره,همشون رو خرید... ولی اونها رو به تو نداد.منم دیگه گل نمیفروشم چون اون دیگه گلهامو به تو نمیده......





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها : دخترک گل فروش، داستان، داستان دخترک گل فروش، داستان عاشقانه،





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Get our toolbar!
 
 
بالای صفحه